به نام تک مکانیک قلب های داغون
سلام به تمام بروبچ بنـــــــــگاه حالتون خوبه. داستان عشق شاگردي از استادش پرسيد __________________ روزی ، زنی سالخورده روی صندلی گهواره ای خود نشسته و مشغول خیاطی بود، کنار او، نوه نوجوانش نشسته بود و به نظر می رسید سخت در فکر است. دختر نوجوان مانند غنچه گلی بود که تازه شکوفا شده بود.ناگهان پرسید: " مادر بزرگ ، چرا پیدا کردن عشق واقعی ، این قدر دشوار است؟ " پیرزن دست از کار کشید و لبخند محبت آمیزی روی چهره اش نقش بست. دست نوازشی بر سر نوه اش کشید و گفت: " خوب گوش کن تا داستانش را برایت تعریف کنم. قرن ها قبل، زمانی که دنیا جوان بود، عشق واقعی در همه جای آن وجود داشت. هر کس که دنبال عشق واقعی بود ، آن را به راحتی پیدا می کرد. به همین دلیل، چون دسترسی به آن آسان بود، زنان و مردان از آن سوء استفاده کردند و خداوند تصمیم گرفت که آن را در جای امنی قرار دهد. پس از دو فرشته اش خواست که عشق واقعی را در جای امنی پنهان کنند.آنها، ابتدا عشق واقعی را در اعماق زمین پنهان کردند، ولی زنان و مردان به سرعت آن را پیدا کردند. فرشته ها آن را روی بلند ترین قله های زمین قرار دادند، ولی باز هم زنان و مردان به سرعت آن را پیدا کردند. این مرتبه ، فرشته ها آن را در اعماق اقیانوس ها پنهان کردند،ولی باز هم انسان ها موفق به یافتنش شدند. " دختر جوان فکری کرد و گفت: " پس پیدا کردن عشق واقعی، سخت نیست، چون انسان ها می توانند به دل زمین راه پیدا کنند. از قله ها بالا بروند و در آبها شنا کنند." پیرزن گفت: " بله، ولی فرشته ها در پایان، عشق واقعی را در قلب های زنان و مردان پنهان کردند. از آن به بعد، پیدا کردن آن کار دشواری شد، چون انسان ها همه جا به دنبال عشق واقعی بودند، بدون آنکه در قلب های خود جستجو کنند. زیبا ترین چیزی که در این دنیا وجود دارد ، نه قابل لمس کردن ، بلکه فقط می توان آن را در قلب خود حس کرد." سلام این مطلب تقدیم به تمام مادران چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی، پسر کوچکی با عجلهداخل دریاچه، شیرجه رفت. پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند. زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید: _ عکس اش را نداری؟ _ همه را جمع آوری و نابود کردم. خاموشی فروغ آن چشم ها باورم نمی شد. زن، در تنهایی، به آینه نگریست. می دید که خاموشی چشمان اش را هر کسی باور می کند. شنیده بود زن هایی که چشم های بسیار زیبا دارند، در تمامی اجراء زنانه دل ربایند. شاید گیسوان او نیز انبوه تر و خوش رنگ تر بوده است. در فرصتی دیگر باید از فرم دماغ اش بپرسد. از لب های اش، از خنده اش و از هر چیز دیگری که تصویری از او می ساخت. قادر نبود خود را با چهره ای که ندیده بود، مقایسه کند. پریشان و بی حوصله می شد. بی قرار در اتاق قدم می زد و از خیال اش می گذشت: _ چه گونه یاد زن را از ذهن او پاک و یا لااقل کم رنگ کنم؟ باید تصویری، هر چند نیمه کامل، از رقیب مرده اش به دست می آورد. به یاد فرزند مرد افتاد. در چهره ی پسر بچه ها انعکاس سایه هایی از رخسار مادر دیده می شود. منتظر فرصت ماند و در اولین دیدار، تقریبا با لحنی شیفته پرسید: _ چه وقت پسرت را می بینم؟ اگر کار ما جدی است، پس باید به دیدن هم عادت کنیم. تا فرصت بعد، که مرد قول داده بود شام را سه نفری بخورند، زن زیر فشار تصورات تمام ناشدنی خم می شد. اگر چشمان پسر بچه شبیه پدرش نباشد، پس آن را از مادر به ارث برده و گونه ها و لب های اش نیز باید نشان او را داشته باشد. باید دید چه گونه می خندد. خنده ی پسر بچه ها، گاه به لبخند دوشیزگی مادرشان شبیه می شود. اگر خنده ی او صورت اش را روشن کرد، پس شاید فروغی که مرد به چشم زن نسبت می داد، تابشی از خنده اش بوده است. آه که این مرده با چه قدرتی تلاش او را برای تسخیر مردش، به تمسخر گرفته بود! سرانجام مرد در کنار و کودک و زن، درست روبه روی هم نشستند. نخستین نگاه بچه که موهایی زیتونی با حلقه های درشت آشفته داشت. نه فقط از نفرتی آشکار، بل از تحقیر و حتی کمی ترس انباشه بود. زن چشمان مرد را در صورت بچه نیافت و با سرخوردگی تمام به سایه های شیرین کناره ی لب کودک چشم دوخت. گونه های بچه از خاکستری آرامی نور می گرفت و دماغی در مرز توازن مردانه، که از آن تحکم می بارید، گویی صورت اش را به دو نیم می کرد. زن خود را دستخوش کرختی و دل زدگی دید. رفتار بسیار مهربانانه ی مرد با بچه، نزدیک بود او را از کوره به در برد. _ گویی با زن اش عشق بازی می کند. اما ناگزیر به کنجکاوی ها فرصت می داد. هنوز ممکن بود تا چیزی ناپسند در کودک کشف کند. دست های بچه در روی میز با دستمال سفره بازی می کرد و هر گاه چشمان اش از روی زن می گذشت، گوشه های دماغ اش چین بر می داشت. زن به دست های بچه زل زد. انگشتان نازک کشیده ی کودک به ناخن های صدفی درخشنده ای می رسید. زن در دل نالید. _ این همان دست هایی است که نوازش را شیرین تر می کند. و به دست های خویش خیره شد. انگشتان اش کمی می لرزید. شاید به تر بود آن ها را بپوشاند. ممکن بود مرد در لحظه ای دست های زن و کودک را با هم مقایسه کند. بازوان اش را روی سینه درهم فرو برد و کوشید به روی کودک بخندد: _ عزیزم! این رستوران را دوست داری؟... بچه به جای پاسخ به مرد نگریست. _ این همیشه خانه را بیش تر دوست داشته. من هم همین طور... بی شک مرد بر میل کودک رفتار می کرد. گویی مهربانی اش از مادر به فرزند منتقل شده بود. زن در دنیای آشنا و عاشقانه ی پدر و پسر برای خود جایی نمی یافت و می دانست که نخواهد توانست آن یادهای شیرین گذشته را در ذهن پدر و پسر پراکنده کند. _ شب خوبی بود عزیزم... دوست داری بیش تر همدیگرو ببینیم؟... به جای جواب، دماغ کودک بار دیگر چین برداشت. زن از ماشین پیاده شد. درون بستر احساس امنیت گم شده اش را بازیافت. باور کرده بود که حریف رقیب مرده اش نخواهد شد، بس که بچه شیرین بود. به سمت دیوار چرخید، چشمان نم زده اش را بست و با خود گفت: _ دیگه هیچ کدومشونو نمی بینم... ![]()
در جزيرهاي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند:
شادي – غم – غرور – ثروت – عشق و . . .
روزي خبر رسيد كه بزودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك مي كردند.
اما
عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند
چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايق با شكوهي جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :
آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ "
ثروت گفت :
نه ، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد " .
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .
غرور كفت :
نه ، نمي توانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد:
غم در نزديكي عشق بود .
پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم " !
غم با صداي حزن آلود گفت :
" آه عشق من خيلي ناراحت هستم .
احتياج دارم تا تنها باشم "
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد .
اما او آنقدر غرق شادي بود كه صداي او را نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالا تر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود
كه ناگهان
صداي صالخورده گفت : بيا عشق تو را خواهم برد " .
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد
وقتي به خشكي رسيد ند
پير مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم رفت كه مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد :
"" آن پير مرد كه بود ؟
علم پاسخ داد :
" زمان "
عشق با تعجب پرسيد :
" زمان ؟ چرا او به من كمك كرد ؟ "
علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت :
" زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
مادرش از پنجره به او نگاه میکرد و از شادی کودک خود لذت میبرد.
مادر، ناگهان تمساحی را دید که بهسوی فرزندش، شنا میکند.
، لباسهایش را درآورد و خندهکنان وحشتزده بهسمت دریاچه دوید و با فریاد، پسرش را صدا زد.
پسر، سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش، پاهای کودک را گرفت تا زیر آب، بکشد.
مادر از راه رسید و از روی اسکله، بازوی پسرش را گرفت.
تمساح، پسر را با قدرت میکشید؛ ولی
عشق مادر به کودکش، آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید؛
بهطرف آنان دوید و با چنگک، محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر، بهبودی مناسب یافت.
پاهایش با آروارههای تمساح، سوراخسوراخ شده بود
و روی بازوهایش، جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود!
خبرنگاری که با کودک، مصاحبه میکرد، از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد!
پسر، شلوارش را کنار زد و با ”ناراحتی“، زخمها را نشان داد؛
سپس با ”غرور“، بازوهایش را نشان داد و گفت: ”این زخمها را دوست دارم؛
اینها خراشهای عشق مادرم هستند.“
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !![]()
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:
" بدون عشق تو من خواهم مرد. هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش
| Design By : Pars Skin |


